#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_64

-بابا خونه ای؟

بازم هیچ صدایی نیومد. رفتم سمت اتاقش درو باز کردم.

-بــابــا!

دوییدم سمتش افتاده بود رو زمین و بیهوش شده بود؛ اشکم دراومده بود!

-بابا، باباجونم! چشماتو بازکن! بابا تورو خدا! بابا، جون مامانی چشماتو بازکن!

صاف خوابوندمش رو زمین. دوییدم تلفن رو برداشتم زنگ زدم اورژانس؛ وقتی همه آدرس رو بهشون گفتم زنگ زدم یگانه.

-بردار، بردار، بردار. یگانه بردار توروخدا!

قطعش کردم زنگ زدم به مبین که آنتن نداشت. اعصابم ریخت بهم. دوباره رفتم پیش بابام. سرشو گرفتم تو بغلم. زار می زدم، تو دلم از خدا می خواستم حال بابام خوب شه!

-بابا جونم! الهی قربونت برم، چشماتو بازکن. بابا خواهش می کنم! من جز تو کیو دارم خو؟! توروخدا چشماتو بازکن. بابا، بابا، بابا!

صدای زنگ اومد. دوییدم درو بازکردم؛ اورژانس بود.

-آقا توروخدا بدو! بابام داره از دستم میره!

مرده: آروم باشین خانوم. ما هرکاری از دستمون بربیاد انجام می دیم.

رفت بالا سر بابا نبضش رو گرفت، بعدم یه آمپول بهش زد.

-مشکل قلبی دارن؟


romangram.com | @romangram_com