#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_63

-پدرسوخته مگه تو کم خواستگارداری که میخوای بری تو خیابون دیوونه بازی کنی؟

چیزی نگفتم، فقط خندیدم.

-توخوابت نمیاد؟

-چرا، منم خوابم میاد.

همونطور که بلندمی شد بره تو اتاقش گفت:

-شب بخیر.

-شب شمام بخیر.

منم رفتم تو اتاقم و درو بستم. پنجره رو بازکردم ومثل همیشه چشم دوختم به آسمون. به ستارم، به عشقم، به سنگ صبورم، به مادرم! تو دلم داشتم باهاش حرف میزدم.

-وای مامان! نمی دونی چقدر سبک شدم اومدم سرخاکت، ولی ای کاش بودی که می اومدم پیش خودت.

یه نفس عمیق کشیدم. اونقدر باهاش حرف زدم که اصلا نمی دونم چی بگم. بیخیال، مامانم خودش حرفای دلمو می دونه. فقط امیدوارم تو خواب منم بیاد.

افتادم رو تختم اونقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.

از خواب بیدار شدم. خونه ساکت ساکت بود. احتمال دادم بابا رفته باشه سرکار. بعد اینکه به سروضعم رسیدم رفتم تو پذیرایی.

-بابا؟

جوابی نیومد، دوباره صداش کردم:


romangram.com | @romangram_com