#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_62

-جانم؟

-چه شکلی با مامان آشنا شدی؟

بابا یه نفس عمیق کشید وگفت:

-اون موقع من بیست وچهار سالم بود و مادرت بیست ویک سال، درست همسن وسالای تو.

خندید و ادامه داد:

-واسطه آشناییه ما یه سوسک بود.

ازش فاصله گرفتم و باتعجب گفتم:

-سوسک؟!

باباخندید وگفت:

-آره یه سوسک. من داشتم می رفتم سرکار که صدای جیغ شنیدم. فکر کردم کسی مزاحمش شده، واسه همین با عجله رفتم که دیدم تو خیابون چسبیده به دیوار. رفتم جلو گفتم چی شده خانوم؟ مادرت گفت: اینوبکش. هی به اطراف نگاه کردم ببینم چی می گه؟ کیو می گه که فهمیدم منظورش به اون سوسکه است. این بود اولین دیدار ما. دیدار دومم که باعث آشناییه ما شد، توی کتابخونه بود که کاملا اتفاقی دیدمش.

-عجب! چه جالب.

-اوهوم.

-یادم باشه دارم تو خیابون راه می رم یه دونه سوسک پلاستیکی بگیرم، اگه دیدم خیابون شلوغه بندازم جلو خودم جیغ جیغ کنم شاید یکیم پیدا شد اومد منوگرفت والا!

بابا بلند خندید! خودمم خندم گرفت ازحرفم.


romangram.com | @romangram_com