#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_61

-می گم قرصات تموم نشده؟

-نه بابا، هنوز دارم.

-یادت نره تموم شد بری دکتر.

-باشه بابا، حواسم هست. حالا بیا بشین اینجا ببینم.

با لبخند از رو اپن پریدم پایین و رفتم نشستم کنارش.

بابا: دیشب خواب مامانتو دیدم.

-واقعا؟ خب چی دیدین؟

-خواب دیدم مامانت خوشحال بود؛ خیلی خوشحال. جوری که منم ازخوشحالیش خوشحال شدم.

-خب خیره انشاءالله.

چند لحظه زل زد به چشمام؛ پلکم نمی زد.

-چیه؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟

یهو منو بغل کرد. دستامو دورش حلقه کردم و سرمو گذاشتم رو سینش. آروم با دستش موهامو نوازش می کرد.

-همه چیزت عین مادرته؛ مخصوصا چشمات!

-بابا؟


romangram.com | @romangram_com