#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_58

مبین: اونم فقط واسه اینکه بیای اینجا فقط بخوابی نه؟

-نه خیر! اصلا مگه من مثل شمام؟ ایش.

بابا: ول کنین بچمو. تازه از راه رسیده خستس!

-آخ قربون بابام بشم که همیشه منو درک می کنه!

-خدانکنه!

یگانه شربت آورد، درجا سر کشیدم!

-آخیـش!

مبین: اوف، نفس بکش بچه. مگه تو اون دانشگاه بیگاری می کشن ازتون؟

-هه، بیگاری! استادا دیوونه شدن از دستم؛ مخصوصا این استاد امانی هروقت میاد، راه به راه میگم امانی بر روی زمین نمانی کلاس میره روهوا یعنی!

همشون خندیدن. دلمم واسه خندیدناشونم یه ذره شده بود.

بابا: خب، توضیح بده ببینم. چه خبرا؟

-خبر الان بهتون می گم.

گوشیم رو درآوردم و صدای ضبط شده ی خودم و پیرزن رو گذاشتم، وقتی شنیدن مرده بودن ازخنده.

-پدرسوخته! تو واشر از کجات آوردی؟


romangram.com | @romangram_com