#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_57

-اوف، حالا خوبه جلو در از ماشین پیاده شدی.

خندیدم و رفتم تو. یگانه اومد جلو، همدیگرو اساسی بغل کردیم!

یگانه: وای یاسی له شدم! ول کن توروخدا!

-اه اه، بی احساس. بابام کو؟

داد زدم:

-بابا، بـابـا!

-من اینجام یاسمین بانو.

پشت سرم بود و وقتی برگشتم، پریدم تو بغلش.

-سلام بابایی! خوبی؟ دلم واست یه ذره شده بود.

-سلام دخترم! منم دلم یه ذره شده بود. توخوبی؟

-من که شما رو می بینم عالیه عالیم!

یگانه: اه اه. جمع کن این بساطو. خود شیرین!

بهش زبون درازی کردم که باعث خنده مبین و بابام شد. نشستیم رو مبل.

-وای که دلم واستون اینقده شده بود! نمی دونین که! لحظه شماری می کردم تاچهارشنبه بشه.


romangram.com | @romangram_com