#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_54

-خداحفظشون کنه.

-مادرجون، توازدواج کردی؟

-بله مادرجون، من ازدواج کردم.

-جدا؟ آخه دیدم تو دستت حلقه نیست، گفتم شاید...

-اجازه بدین لطفا.

دست کردم تو کیفم و واشری که ازتو وسایلای بابام برداشته بودم رو آوردم بیرون؛ از اونایی که شبیه انگشترن.

-ایناهاش مادرجون، اینم حلقمه. قبل اینکه بیام اینجا رفتم دستشویی گذاشتمش توکیفم که جا نذارمش.

پیرزنه یه نگاه عاقل اندرسفیهانه بهم کرد وگفت:

-وا مادرجون! این که واشره.

خندیدم و گفتم:

-نه مادرجون اینا حلقن، شبیه واشرن. می دونین جدیدا مُد شده حلقه ها مثل واشر ساخته بشن.

یعنی تو اون لحظه هیچی نمی گفت، می خواستم صندلی رو گاز بگیرم. پیرزنه چپ چپ نگام کرد وگفت:

-که اینطور!

منم دکمه پایان ضبط رو زدم و باخیال راحت چشمامو گذاشتم روهم.


romangram.com | @romangram_com