#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_53

خودم خندیدم، ولی منتظر فحش اونا نشدم و برگشتم رفتم. متاسفانه این بار بغل یه پیرزن نشستم. فقط خدا کنه از اون وروره جادوها نباشه که من اصلا حسش رو ندارم، ولی بدبختانه هنوز نیم ساعت نشده بود که اتوب*و**س راه افتاد وروره خانوم شروع کرد:

-دخترم چندسالته؟

هه! پس واسم نقشه کشیده. خبرنداره قراره حالش بدجوری گرفته شه! گوشیم رو درآوردم زدم رو ضبط صدا و دکمه شروع رو زدم.

-ببخشید، چی گفتین مادرجون؟

-می گم چند سالته عزیزم؟

-بیست ویک سالمه.

-ماشاالله، خانومی هستی واسه خودت. درسم میخونی؟

-ممنون، بله دارم واسه لیسانس میخونم.

-چی میخونی حالا؟

-مهندسی کامپیوتر.

-به به! بزنم به تخته هم بر و رو داری هم مهندسی. خوش به حال خانواده ات.

بهش یه لبخند کج زدم.

-منم یه پسر دارم بیست وپنج سالشه. مادرماشاالله اونم جوونه خوبیه، اوناهاش اونجا نشسته.

اشاره کرد به صندلیه جلو تر، خاک برسر باشلوار شیرازیه پاچه گشاد اومده بود تواتوب*و**س. تودلم زار زدم ازخنده!


romangram.com | @romangram_com