#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_51

دوباره خندیدیم. ساعت حدودای شیش بود که ما رفتیم.

با شکوندن مهره های کمرم بیدار شدم.

-آخیش چه چسبید.

به اون دوتا نگاه کردم؛ هنوزکپپیده بودن. پاشدم رفتم بالا سرشون و شروع کردم به قلقلک دادنشون.

خسرو: ای بمیری، نکن بچه! تو دوباره زد به سرت؟

لاله: یاسی دستشویی نرفتما، نکن گوریـل.

باخنده ولشون کردم و رفتم تو دستشویی. وقتی اومدم بیرون دیدم بیدارشدن.

-بدویین دیرمون نشه. امروز چهارشنبه ستا، بعدکلاس باید بریم ترمینال.

جون، امروز میرم خونه؛ البته خونه یگانه. دلم واسشون، مخصوصا بابام یه ذره شده. رفتم جلو آینه و موهامو شونه کردم، بعدم آماده شدم ومنتظرشدم تا لاله های پرپر آماده شن. وقتی کارشون تموم شد، رفتیم آشپزخونه.

-سلـام بروبچ سحرخیز ومرغ عشقای خودم. مش رجب و شهربانوجون.

بچه ها خندیدن و جواب سلامم رودادن. صبحونمو از مش رجب گرفتم و رفتم نشستم.

سارا: آخیش امروز چهارشنبه اس.

-آی گفتی سارایی.

وقتی صبحونمو خوردم از مش رجب تشکر و خداحافظی کردم و با یه آژانس رفتیم دانشگاه.


romangram.com | @romangram_com