#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_48
-اِ، کجارفته بودی؟
-همین دوروبرا.
-نبودی که این کامیار دیوونه اونقدر سر به سر این دختره بدبخت گذاشت که ما مرده بودیم ازخنده!
چیزی نگفتم، فقط یه پوزخندزدم. چیزی نگذشته بود که لاله و سپهر اومدن؛ ظاهرا کسی متوجه اونا نشد.
خسرو: این لاله چرا لباش همچین شده؟انگار با شتر پیوند زدتش.
بلند خندیدم! چند تا از بچه ها نگام کردن ولی من اهمیتی ندادم، آروم به خسرو گفتم:
-می خوای بدونی چرا؟
خسرو مشکوک نگام کرد؛ گوشیم رو از تو جیبم درآوردم و عکسه رو اوردم. قبل اینکه گوشی رو برگردونم تاعکس و نشون خسرو بدم، خودم زدم زیرخنده. وقتی خسرو عکسو دید، اول چششماش گردشد بعد یه نگاه به من کرد و دوتایی زدیم زیرخنده!
بلند می خندیدیم! حالا همه داشتن نگامون می کردن. قهقهه می زدیم دوتایی.
لاله: چتونه؟ یاسی چی از توگوشیت نشونش دادی ؟
منو خسرو یه نگاه کردیم بهش و دوباره زدیم زیرخنده! همونطور که نشسته بودیم دستامونو گذاشتیم رو شکممون و می خندیدیم.
لاله دولا دولا، اومد سمت ما ولی قبل اینکه به ما برسه با خسرو بلندشدیم و فرار کردیم. لاله هم بلندشد و می دویید دنبال ما همینطوری دور حلقمون می چرخیدیم. بچه هام به ما می خندیدن. دست خسرو رو کشیدم و از حلقه دور شدیم. رفتیم پشت تخته سنگ بزرگه ای که اول نشسته بودم. نشستیم همونجا، باخسرو قهقهه می زدیم. لاله اومد گفت:
-زهرمار، یرقان، نفسم بند اومد. بگین ببینم به چی میخندیدین؟
-میخوای بدونی؟
romangram.com | @romangram_com