#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_47

-نه، از اون حرفا بزنیم.

کامران خوابید رو زمین و جلو دهنشو گرفته بود و می خندید.

-عزیزم از کجا شروع کنم؟

-ازهرجا دوست داری.

-باشه، پس الان فکر کن تو تخت خوابی من می خوام بیدارت کنم خب...

دیگه واینستادم بقیه حرفو بزنه، بلندشدم رفتم یه قسمت از کوه. همه اونقدر غرق خنده بودن، اصلا متوجه من نشدن. رفتم پشت یه تخته سنگ بزرگ و نشستم همونجا. ازهمشون بدم میاد، همشون نامردن. این دختره بدبخت کی بفهمه شده مضحکه این نامردا ؟ خدا می دونه، فقط امیدوارم مثل من نباشه و براش بی اهمیت باشه. امیدوارم مثل من نباشه و این مسئله براش یه چیز رهگذر باشه. امیدوارم مثل من غرورش خورد نشه و از تو له نشه. اوف، چقدر نامرده این روزگار! چقدر پَسته! هم خودش، هم خیلی ازآدماش. لامصب بدچیزیه. برای گوشیم اس ام اس اومد. نگاه کردم، شماره بابا بود. بازش کردم، نوشته بود:

"قدم زدن زیر بارون برای بچه خوشکلا و با کلاساست.

ما زیر بارون موهامون فر میشه، عین بره ناقلا می شیم کسی نگامون نمی کنه.

دیگه مجبوریم جلو شومینه که نداریم، جلو بخاری نفتی بشینیم و قهوه که بازم نداریم، شلغم بزنیم"

بلندخندیدم. عجبا، واسش نوشتم:

"الهی قربونت برم، شما تو هر شکل و قیافه ایم که باشی، عشق خودمی."

چقد دلم براش تنگ شده!

برگشتم به بچه ها نگاه کردم. چشمم افتاد به جای خالیه لاله وسپهر، یادمه قبل اینکه بیام اینجا کنار هم نشسته بودن. داشتم با چشم دنبالشون می گشتم که یهو چشمم افتاد به پشت تخته سنگه خیلی بزرگی که از چشم همه دورمونده بود. مخصوصا بچه ها و فقط من می تونستم ببینم که پشت اون بودم. هیــن!بدبخت شد رفت. این سپهرعوضی هم اصلا بهش نمیخوره ها. پسره پررو! لاله رو چسبونده به تخته سنگ، خودشم چسبیده بش!

ویــی، این سپهره داره میره نزدیک. سریع گوشیم رو درآوردم و زدم رو عکس برداری!. بیشعورا ول نمی کنن همو. صفحه دوربین رو زوم کردم رو صورتشون که به نیمرخ بودن.. بدون اینکه اونا متوجه بشن، یواشکی از پشت سنگه اومدم بیرون و رفتم سمت بچه ها. وقتی نشستم کنار خسرو روشو کرد سمت من و گفت:


romangram.com | @romangram_com