#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_42
واقعا هم همینطوره. من با این که چادرسرم می کنم، ولی بازم خیلی از این عوضیا از رونمیرن. با چادر می خوان قورتت بدن! یه آژانس گرفتیم و رفتیم. وقتی رسیدیم دیدیم چندتا ازبچه ها توپارک جلوی دانشگاه ایستادن، ماهم رفتیم اونجا.
خسرو: سلام بچه ها.
لاله: سلام بروبچ بیکار.
منم فقط یه سلام کوتاه دادم، ولی همه باگرمی جوابمو دادن. حدودا ده، دوازده تایی بودیم. نصفمون پسر، نصفمون دختر. همه هم خوش تیپ کرده بودن. حدودا ده دقیقه گذشت و تمام بچه ها اومده بودن. همونطور که پسره گفته بود، پونزده تایی می شدیم. همون پسره شروع کرد به حرف زدن:
پسره: خب بچه ها قبل ازهرچیزی باید باهم آشنا شیم! من سپهرم.
یکی یکی، شروع کردن به معرفی کردن خودشون.
-من سانازم.
-منم آشام.
-من محمدحسینم.
-سهیل.
-ماهان.
-کامیار.
-منم یاسمینم.
سپهر: خب بچه ها، باید تقسیم شیم. چندنفر ماشین آوردن؟
romangram.com | @romangram_com