#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_41

لاله: بچه ها ساعت دوئه. بلند شین آماده شیم، بایدبریم.

بااینکه میل به رفتن نداشتم ولی بلند شدم رفتم سمت کمد.

تو آینه به خودم نگاه کردم. صورت کشیده وسفید، چشمای درشت توسی که از مامانم به ارث برده بودم. دقیقا برعکس یگانه که مثل بابام چشماش قهوه ایه روشن بود. دماغ ودهن خوش فرم که به صورتم می اومد. با آرایش ملایمی که کرده بودم، جذاب تر به نظر می اومدم. هیکلمم که توپ بود. قدمم که بلند بود و بامانتوی یشمیم بیشتر توچشم بودم. یه کتان مشکی پوشیدم و شال یشمیمم انداختم سرم. اهل ست بودم شدید. کتونیه مشکی سفیدمم که باکوله مشکیم ست بود و انداختم رو کولم و برگشتم سمت بچه ها. اونام خوشتیپ بودن وخوشتیپ کرده بودن.

-آماده این؟

برگشتن سمتم، دوتایی یه سوت زدن واسم. صدامونازک کردم، گفتم:

-ایــش! ملت چه هیزشدن. درویش کنین اون بی صاحابارو! مرتیکه های هیز.

سه تامون خندیدیم.

-بچه ها ساعت شد دو و نیم. بریم یانه؟

لاله: بریم بریم، لاله بدو دیر شد.

خسرو هم بلندشد و باهم رفتیم بیرون.

لاله: میگم یاسی تو که چادری نیستی، همیشه هم باحجابی. پس چرا تو دانشگاه چادرسرته؟!

-به خاطر هیز بازیه بعضیا.

لاله: منظورت پسراست؟ خب چه ربطی داره؟ توخیابونم صدتا مثل اونا پیدا میشه.

-لاله محیط دانشگاه باخیابون فرق داره. من قراره لیسانسمو تو این دانشگاه بگیرم، پس یعنی یکی دو روز تو این دانشگاه نیستم؛ بعدم از هیز بازیه بعضیاشون اصلا خوشم نمیاد. اگه تو خیابون باشه می گذره می ره، ولی اگه تو دانشگاه باشه هرروز چشم تو چشم می شیم و روز از نو روزی از نو.


romangram.com | @romangram_com