#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_40
-توفکر کن دارم ناز می کنم. اصلا می دونی چیه؟ می خوام ببینم چند مرده حلاجی!
-....
-اوف، نفس بکش پسر. آره دیگه، شما مردا هروقت به نفعتونه ناز می کشین و الا هیچم به ما اهمیت نمی دین.
-.....
نمی دونم چی گفت، خسرو بلند خندید.
خسرو: نه نه، لازم نکرده! همون دفعه بسه، پدرم دراومد. این بار راه دومو امتحان می کنیم.
باشیطنت مخصوص خودش اضافه کرد:
-خدارو چه داند؟ شاید این بارحالش بیشتر بود.
دوباره خندید. من و لاله ام که ریسه می رفتیم واسه نجواهای عاشقونه این دوتا. هیچی دیگه، بعد یه ربع قطع کرد. به محض اینکه برگشت سمت ما، من و لاله زدیم زیرخنده. بلند می خندیدیم.
-لاله می ترسم این خسرو قبل عقد حامله شه!
دوباره خندیدیم.
خسرو: هوی، به چی می خندین شما دوتا؟
-هیچی نگو تا بهت بگم.
جفتشون ساکت شدن؛ منم پلی کردم که صدای خسرو پخش شد تواتاق. خسرو وقتی دید صداشو ضبط کردم درحالی که سعی داشت نخنده اومد طرف ما. اونقدر دنبال هم کردیم و موهای هم دیگه رو کشیدیم که نگو.
romangram.com | @romangram_com