#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_43

چندتا ازپسرا گفتن که ماشین دارن.

سپهر: خب پنج تا ماشین داریم. خوشبختانه هرجوری حساب کنیم جامون میشه.

چندتا از پسرا رفتن سمت ماشیناشون که توهرکدوم یا یه پسربود و دو سه تا دختر، یا برعکس این.

سپهر: خب خانوما، شمام بامن بیاین. ماهان توام با من میای یا بایکی دیگه؟

ماهان: نه داداش، باخودت میام.

سپهر: غیر از اینم بود پوستت کنده بود.

بعدم جفتشون خندیدن. سپهر رفت سمت یه ماشین پرشیا که احتمالا مال خودش بود. دزدگیرو زد و ماهان نشست جلو، مام عقب نشستیم. به محض اینکه حرکت کرد، ضبط روهم روشن کرد و صداشم تاحدودی داد بالا.

لاله: میگم یاسی، نبرنمون ناکجا آباد بعدم...

باخسرو شروع کردن به خندیدن.

-امانی بر روی زمین نمانی، حالا بیا و درستش کن.

دوباره خندیدیم.

سپهر: خانوما بلند بگین ماهم بخندیم.

خسرو: خب صدای اون بلندگوتونو کم کنین تاصدا به صدا برسه.

سپهر لبخندزد و صدای ضبط و یکم کمترش کرد که خیلی بهتر شد.


romangram.com | @romangram_com