#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_283
-محمد، من با این موضوع هیچ مشکلی ندارم.
لبخندش عمیق شد. سرمو انداختم پایین. اومد نزدیکم و گفت:
-تا آخر عمرم خودم نوکرتم. قول می دم نذارم آب تو دلت تکون بخوره، قول می دم خوشبختت کنم.
-امیدوارم. منم همه سعیم و می کنم همونی باشم که تو می خوای.
-تو حالاشم همونی هستی که من می خوام.
*******
نشسته بودم کنارش، قران رو دستش بود و داشتیم دوتایی می خوندیم.
-برای بار سوم عرض می کنم، دوشیزه ی محترمه ی مکرمه، خانم یاسمین کریمی، آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم آقای محمد سهرابی، با صداق مهریه تعیین شده، یک جلد قران کریم، یک آینه و شمعدان، چهارده شاخه گل سرخ و صد و چهارده عدد سکه تمام بهار آزادی در بیاورم.... عروس خانوم وکیلم؟
لبخند زدم. سرمو گرفتم بالا. مادرش یه جعبه گذاشت روی پام، تشکرکردم ازش، سرویس طلا داده بود بهم. ازتوآینه نگاش کردم، اونم نگام کرد، بهم لبخند زد. به بابام نگاه کردم، بهم لبخند زد. به یگانه نگاه کردم، اونم بهم لبخند زد.
-با اجازه ی پدرم و(تودلم اسم مامانمم رو آوردم)بزرگترا... بله.
صدای صلوات بلند شد، بعدم همه دست زدن. به محمد نگاه کردم، بهم لبخند زد و سرشو آورد نزدیک سرمو آروم گفت:
romangram.com | @romangram_com