#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_284

-عاشقتم.

بهش لبخند زدم. مادرش اومد و بهمون تبریک گفت و صورتمونو ب*و**سید، بعد پدرم اومد. اشک تو چشمام جمع شده بود، کاش مامانمم بود. با یگانه و پدرش و چندتا ازفامیلای نزدیک محمد روب*و**سی کردیم. مادرش حلقه هامونو آورد. دستمو گرفت تو دستش. الان دیگه محرم هم بودیم، آروم دستمو فشارداد و حلقه رو دستم کرد، بعد من دست اونو گرفتم. حلقه رودستش کردم. نوبت رسید به عسل! یگانه ظرف عسل رو داد دستم.

-اول تو.

محمد: نه خیر تو.

-عه تو دیگه!

محمد: باشه.

انگشت کوچیکشو کرد داخل عسل و آورد بیرون. دهنمو بازکردم، انگشتششو برد تو دهنم. چه حس خوبی بود، اولش آروم انگشتشو مکیدم ولی آخرش گاز گرفتم.

محمد: اوخ، پش نقشه داشتی.

خندیدم و انگشتشو ازدهنم آوردم بیرون. حالا نوبت من بود.

محمد: آخ جون! نوبت منه.

آروم گفتم:

-گازم بگیری اونوقت... دیگه دیگه.

خندید و گفت:

-عه! ازاون جهت؟ باشه.


romangram.com | @romangram_com