#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_281
اصلا نگاش نکردم، ولی متوجه نگاهش رو خودم شدم که با لبخند نگام می کرد.
محمد: ممنون.
به یگانه ام دادم و نشستم پیش یگانه، دقیقا رو به روی محمد. وای خدا بخیر کنه!
پدرش: خب آقای کریمی؛ همون طور که می دونید و قابل دونستین، غرض از مزاحمت ما امر خیر بوده واسه پسرم. حالا ریش وقیچی دست خودتون.
بابا: خواهش می کنم. اختیار دارین. بله دیشب که آقا محمد به من زنگ زد، من به خودشونم گفتم که نظر دخترمم برام شرطه، هر چی که خودش صلاح می دونه، من می سپارم به خودش. بالاخره دوره امروز با قدیم فرق کرده، دیگه مثل گذشته ها نیست، دختر و پسرخودشون باید تصمیم بگیرن.
سرمو آوردم بالا، همون لحظه نگام افتاد به محمد. تا دید دارم نگاش می کنم، لبخندش عمیق شد . دندوناش مشخص بود، یه چشمک زد. چشمام گرد شده بود از تعجب! گوشه شالم رو مرتب کردم که نخندم. یه پشت چشمم واسش نازک کردم که یعنی بعدا لهت می کنم.
پدرش: پس اگه اجازه بدین، این دوتا جوون برن حرفاشونو بزنن.
هه! کارت در اومد محمد جون.
بابا: خواهش می کنم.
رو به من گفت:
-یاسمین جان؟ بابا؟ محمد آقا رو به اتاقت راهنمایی کن.
با یه کم مکث بلند شدم، محمدم بلند شد. یه با اجازه گفتم و جلو تر از محمد راه افتادم. رفتم تو اتاق خدا رو شکر اتاق، قابل دیدرس بقیه نبود، چون عقب نشینی داشت نسبت به پذیرایی. محمد درو بست. سریع برگشتم سمتش. دستمو به نشونه تهدید بردم بالا و گفتم:
-لهت می کنم.
محمد خندید و دستاشو برد بالا و گفت:
romangram.com | @romangram_com