#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_280

بادست جلو دهنمو گرفتم، ولی ریسه رفتم ازخنده.

*******

یگانه: یاسمین چایی ها رو ریختی؟

-آره.

-خیله خوب، من می رم توام، چند دقیقه دیگه بیا.

-من استرس دارم. چی کار کنم؟

-الهی قربونت برم که داری عروس می شی. یاد خواستگاریه خودم افتادم، من بد تر از تو بودم. آروم باش، چیزی نیست که.

یگانه رفت. کاش مامانم بود، اونوقت جای یگانه مامان دلداریم می داد. داشتم می رفتم تو حس که یاد چایی ها افتادم. سینی رو برداشتم و از آشپزخونه رفتم بیرون. دستام می لرزیدن. با اومدم تو پذیرایی، سرا چرخید سمت من. دیگه داشتم سکته می زدم. خدایا کمکم کن! مامان کمک! .

-سلام.

یه مرده که پدرش بود، جوابمو با لبخند داد، مادرشم همی نطور. رفتم جلو، چایی رو گرفتم سمت پدرش، برداشت و تشکرکرد، بعد دادم به بابام که کنارش بود، بعدم دادم به مادرش. با حرف مادرش یه حس خوبی بهم دست داد.

-بفرمایید.

مادرش: ممنون عروس گلم.

عروس گلم! هروقت تو فیلما اینو می شنیدم می خندیدم. دادم به مبین، برداشت. بیشعور هی می خواست منو بخندونه. نوبت محمد بود.

-بفرمایید.


romangram.com | @romangram_com