#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_278

بابا: فکر کنم به زودی تو این خونه، دوباره سور و سات عروسی به پا شه.

چشمام گرد شد. یکی نیست بگه پدر من، آخه کی میاد این شکلی به دخترش بگه می خواد واست خواستگار بیاد؟!

-ها؟

بابا لبخند زد و گفت:

-زنگ زد، اجازه گرفت فردا شب، واسه خواستگاری از تو بیان.

الهی من قربون بابای رکم بشم، که دقم داد!

-خواستگاری؟

-آره اینجورکه معلومه، از تو خوشش اومده. محمد پسر خوبیه بابا، خیلی آقاست. منم گفتم نظرتو شرطه. هرچی که خودت صلاح بدونی، همون کارو می کنیم. حالا نظرت چیه؟

یا امامزاده بیژن! من موندم بابام سرخیه صورت منو ندیده؟ انقدر صریح و واضح حرف می زنه؟ اصلا نمی دونستم چی بگم؟! سرمو انداختم پایین. قاشق تو دستمو فشار می دادم، عرق نشسته بود رو پیشونیم.

بابا: خب، مبارکه! واسه فردا شب آماده باش.

به دنبال حرفش، ازآشپزخونه رفت بیرون. اوف! خدا رو شکر، مراعات کرد و رفت. وای! دستام داره می لرزه. خدا بگم چیکارت نکنه! همچین گفت شب، من گفتم دوازده شب زنگ می زنه.

اشتهام کورشده بود. استرس داشتم و دلیلش و نمی دونستم. ظرفا رو شستم و رفتم تو اتاقم. بابا داشت تلویزیون می دید. درو بستم و با گوشیم زنگ زدم به محمد. بوق اول به آخر نرسیده، جواب داد.

محمد: سلام خانومم.

-یمان! خدا بگم چیکارت نکنه!


romangram.com | @romangram_com