#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_277

بابا: تازه اومدم.

-شما لباساتونو در بیارید، منم میزو می چینم.

بابا: باشه بابا.

چادرم و تا کردم و از اتاق رفتم بیرون. میزو که چیدم، بابا اومد. غذای مورد علاقش رو درست کرده بودم.

بابا: به به دستت درد نکنه، می بینم قرمه سبزی درست کردی.

لبخند زدمو گفتم:

-نوش جان.

نشستیم رو به روی هم و شروع کردیم، داشتم می خوردم، که باحرف بابا لقمه پرید گلوم.

بابا: چند دقیقه پیش محمد زنگ زد.

وای! چه زود زنگ زد. خاک تو سرت یاسی، آدم باش، آبروت رفت. بابا یه لیوان آب ریخت، داد دستم. خوردم یکم بهتر شدم.

-محمد؟ محمد کیه؟

ای خاک توسرت منگول، نمی دونی محمد کیه؟

بابا: محمد، دوست مبین رو می گم.

-آهان.


romangram.com | @romangram_com