#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_276

محمد: امشب بهش زنگ می زنم، اگه رضایت داد، فردا شب میام.

-اهوم.

یکم بینمون مکث شد و گفتم:

-محمد؟

محمد-جونم؟

-دوست دارم.

لبخندشو ازپشت گوشی هم می تونستم حس کنم. گفت:

-منم دوست دارم عزیزم. خیلی زیاد.

-کاری نداری؟

محمد: نه عزیزم، مواظب خودت باش، خدافظ.

-توام مراقب خودت باش. خدافظ.

گوشی روقطع کردم. باورم نمی شه قراره ازدواج کنم، اونم با کی؟ محمد! لبخند زدم وازاتاق رفتم بیرون. بابا رفته بود بیرون. تنها بودم. رفتم تو آشپزخونه و بساط شام رو چیدم. کارم که تموم شد، وضو گرفتم و نمازمو خوندم. به محض اینکه نمازم تموم شد، صدای بابا رو از پشت سرم شنیدم.

بابا: قبول باشه بابا.

-قبول حق باشه. کی اومدین؟


romangram.com | @romangram_com