#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_275

چیزی نگفت. فقط خندیدیم. بستنی مون روخوردیم و با هم اومدیم بیرون. منو رسوند خوابگاه و خودش رفت خونه. خیلی بهم خوش گذشت.

*******

-محمد؟

محمد: جونم خانومم؟

-زود نیست؟

محمد: نه خیلیم دیره. من دیگه طاقت ندارم.

-آخه... اگه بابام مخالف باشه چی؟

محمد: انشاا... که نیست. مطمئنم بابات خوشبختیت رو می خواد و می زاره به انتخاب خودت.

-می ترسم.

محمد: از چی عزیزم؟

-ازهمه چی.

محمد: نترس خانومم، نگران نباش. نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره. می شی سوگلی خودم وخونم.

یه نفس عمیق کشیدمو گفتم:

-نمیدونم واقعا... حالا کی زنگ می زنی؟


romangram.com | @romangram_com