#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_274
محمد: یاسی؟
-جونم؟
-میگم، تو دوست داری چند تا بچه داشته باشیم؟
خندیدم و گفتم:
-الان؟ چه حرفیه آخه؟
-بگو حالا.
-اوم... نمیدونم.
-هفت هشتا خوبه؟
-چی؟ فکرخودت نیستی، فکر منه بدبخت باش. همه بدبختیش مال منه. اونوقت میشینه اوردم میده واسه من.
خندید و گفت:
-توکه عشق خودمی. مگه من می ذارم تو اذیت شی؟
-خدا کنه.
بستنی مون روآوردن. داشتم می خوردم، که بازم متوجه نگاه خیرش شدم. سرمو بردم بالا و نگاش کردم. غافلگیر شد و سرشو انداخت پایین. نتونستم جلوخودمو بگیرم و زدم زیرخنده. سرشو آورد بالا و خودشم خندید.
-یعنی خوشم میاد خجالتم می کشی.
romangram.com | @romangram_com