#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_273
-من عاشقتم شدید.
-من بیشتر.
-نه من بیشتر.
-راست می گی؟
-کاستو بیار ماست بگیر.
خندید، منم خندیدم. نشستیم تو ماشین. برگشت سمتم.
-چیه؟ بازاین جوری نگاه می کنی؟
محمد: کی ما با هم ازدواج می کنیم و محرم می شیم؟
-خواب نما شدیا! روشن کن، بستنی ها آب شدن.
محمد: خیلی دوست دارم.
باتک تک حرفاش، قند تو دلم آب می شد. ماشین و روشن کرد. چند دقیقه بعد جلوی یه کافی شاپ نگه داشت.
محمد: بفرمایین بستنی داغ.
خندیدیم و پیاده شدیم.
رفتیم داخل، جای نقلی و خوبی بود. نشستیم پشت میز. محمد سفارش بستنی داد.
romangram.com | @romangram_com