#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_267

متین: آره.

-پس بدو باباتو بگیر.

محمد: یا خدا!نه، نه ... وای بدبخت شدم.

شروع کرد دوییدن. منو متینم می دویدیم دنبالش و می خندیدم. دیگه نای دوییدن نداشتم. همون جا نشستم روزمین.

-وای! مردم.

محمد و متین با خنده اومدن بالا سرم.

محمد: چیه؟ خسته شدی؟ پاشو بزن دیگه!

-نگرن نباش، تلافی می کنم.

محمد: من رفتم چای بریزم. زود بیاین.

متین و بردم دستشویی. بعدم خودم رفتم. کارم که تموم شد رفتم تو آشپزخونه. نشسته بودن. محمد داشت چای متین و هم می زد.

محمد: بشین یاسمین بانو، تاسرد نشده.

لبخندزدم ونشستم رو به روش. چایم و شکرریختم و شروع کردم. وسط خوردن بودم، دیدم محمد داره خیلی ریلکس صبحونه می خوره. پامو از زیرمیز بردم بالا. وقت تلافی بود. محکم زدم به پاش. منتها نمیدونم کجاش زدم. دادش رفت هوا.

محمد: آیـــــی! آی! خدا خیرت نده. آی!

خندیدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com