#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_266
خندید و بلند شد ازاتاق رفت بیرون. خودمم خندم گرفته بود. فکر کنم بعد ازاینکه ازدواج کنم خوشبخت بشم. تخت و مرتب کردم و منم رفتم بیرون. متین هنوزخواب بود، رفتم تو اتاقش. خیلی نازه، آدم می خواد لپاشو بکنه. رفتم بالاسرش، آروم لپاشو ناز کردم و خندیدم.
-چرا می خندی؟
-هین!
یه متر پریدم بالا. محمد دویید سمتم و گفت:
-منم، نترس منم.
-محمد، محمد... یعنی... یعنی من لهت می کنم.
دوییدم دنبالش فرارکرد . رفتیم تو پذیرایی، دورتا دور مبلا می چرخیدیم.
-وایسا! قول می دم یواش بزنمت.
خندید و گفت:
-تو اگه تونستی منو بگیری، محکم بزن دلت نسوزه.
همین طوری می دویدیم دنبال هم. نفسم دیگه بالا نمیومد.
-آخ جون بازی!
دوتاییمون سیخ وایسادیم. برگشتیم دیدیم متین داره با ذوق نگامون می کنه. منو محمد یه نگاه به هم کردیم و زدیم زیرخنده.
-آره عزیزم. بازی! اونم چه بازی ای! توام میای؟
romangram.com | @romangram_com