#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_265
********
حرکت نرم و آروم یه چیزی رو، رو گونه ام حس کردم. آروم چشمامو باز کردم. چشمم افتاد به قیافه خندون محمد.
محمد: سلام یاسمین بانوی خودم.
-سلام، متین کو؟
-نگران نباش. خوابه.
-چرا باز داری بد نگاه می کنی؟
-دوس دارم.
خندیدم و گفتم:
-مگه قرارنبود گناهی نکنیم؟
محمد: بخدا اینقد نازخواب بودی، اصلا دلم نیومد فقط نگات کنم.
-حالا چرا شالتو درنیاوردی؟
-ها؟ آهان! واسه خاط اینکه جنابعالی شیطون گولت زد، اومدی تو اتاقم موهام پیدا نباشه.
-توکه بالاخره محرمم می شی.
-پاشو برو.
romangram.com | @romangram_com