#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_264
محمد: ولی چی؟
-می ترسم.
-ازچی؟
-می ترسم از اینکه یه روزی از من خسته بشی، ولم کنی، یا حتی دیگه دوستم نداشته باشی.
اومد جلو، و گفت:
-یاسمین؟ تاحالا حسی که به تودارم و به هیشکی نداشتم. تا حالا این علاقه ای که به تو دارم و به هیشکی نداشتم. تا حالا اینقدر تو زندگیم خوشحال نبودم. یاسمین، من دوست دارم تا همیشه، تا ابد. یاسمین؟
-جونم؟
-چقدر دوسم داری؟
-خیلی، خیلی زیاد. نمیتونم بیانش کنم.
محکم بغلم کرد. خجالت می کشیدم، ولی خب اونقدر این آغوشو دوست داشتم، که حاضر بودم حالا حالا ها توش غرق بشم.
محمد: بریم بخوابیم.
سرمو بلند کردم با تعجب نگاش کردم. خندید و گفت:
-چیه؟ نگفتم که یه جا بخوابیم. گفتم بریم بخوابیم. تو، تو اتاق خودت، منم، تو اتاق خودم.
خندیدم. چه منحرف فکرکردم. با هم رفتیم تو خونه. شب بخیر گفتیم به همو رفتیم تواتاقمون. با یادآوری اتفاقات وحرفای چند دقیقه پیشمون، با لبخند به خواب رفتم.
romangram.com | @romangram_com