#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_262
-من... من...
منتظربود، ولی نمی دونستم چه جوری بیانش کنم. انگارخجالت می کشیدم ازگفتنش.
-من...
بلند شدم و ازپله ها رفتم پایین. پشت بهش وایستادم، نمیتونستم توچشمش نگاه کنم وحرف بزنم، به ماه زل زدم و آروم گفتم:
-منم... منم دوست دارم.
وای! چه سخت بود. حرکت دستاشو دورم حس کردم. از پشت دستاشو قفل کرد رو شکمم، یه طرف صورتشو تکیه داد به کمرم.
محمد: عاشقتم یاسمین.
چه حس خوبی بود شنیدن این حرف، ازطرف اون. الان تو بغلشم و انگار همه چی دارم، انگار فارغم از همه چیه دنیا. دستامو گذاشتم رو دستشو لبخند زدم. این حسی بود که تاحالا بهم دست نداده بود. آروم برگشتم. حرفی نداشتم. الان معنیه عشق و خوب می فهمم. سرمو انداختم پایین. آروم گفت:
-تاالان هرجوری که نگات می کردم، ازروی عشق بوده و تو نمی دونستی. الان که بازم از روی عشق زل زدم بهت و اینو می دونی. چرا خجالت می کشی عزیزم؟
با کلمه آخرش، هجوم خون رو زیرپوستم حس کردم. منو گرفت تو بغلش و گفت:
-الهی من قربون خانوم خجالتیم برم.
-محمد؟
-جون دلم؟
-ما هنوز به هم محرم نیستیم. دوست ندارم گناهی کنیم.
romangram.com | @romangram_com