#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_261
تعجب کردم.
-ناراحت؟ من؟ واسه چی؟
محمد: اوم... آخه چیزه... من... اوم... چی جوری بگم... من....
-اه! بگودیگه هی اَاِاُراه انداخته.
محمد یه نفس عمیق کشید و خیلی سریع گفت:
-من عاشق توام.
چـــی؟یعنی به معنیه واقعیه کلمه چشمام داشت درمیومد. چی گفت این؟عاشق منه؟وای قلبم!
محمد: ببین یاسمین ... اوم... باورکن نمی دونستم چه جوری بگم.
هنوز تو شوک بودم.
محمد: یاسمین، به خدا من دوست دارم. بهت که گفته بودم تو زندگیم تا حالا عاشق نشدم، ولی ازوقتی با تو آشنا شدم، یه حسی بهت پیدا کردم. بعد اینکه فهمیدم با مبین آشنایی خوشحال شدم. یعنی داشتم بال درمیاوردم. یاسمین... من.... من دوست دارم، من عاشق توام. من دیوونه توام. خیلی وقته، ولی می ترسیدم بگم، می ترسیدم بگم، باورنکنی یا قبول نکنی، یا متین رو بهونه کنی. بالاخره تو یه دختر مجردی و من هم یه مردی که بچه دارم.
وای خدا! ببین چه جوری با من بازی میکنیا! فقط من کیلو کیلو وزن کم کردم.
-محمد؟
محمد: جونم؟
اصلا نمی دونستم چی بگم؟! گیج شده بودم.
romangram.com | @romangram_com