#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_259

*******

خوابم نمی برد، کلافه بودم. بلندشدم شالمو انداختم رو سرم و رفتم بیرون ازاتاق. برق اتاق جفتشون خاموش بود و این یعنی خوابن. آروم رفتم توحیاط، نشستم رو پله و زل زدم به آسمون. این بار مخاطب حرفام، مادرم نبود، خدابود. تودلم حرفامو بهش می زدم.

"سرنوشت بامن چه کرد؟ مگه من درحقش چی کار کرده بودم ؟ مگه تا حالا بهش بدی کردم؟ مگه تاحالا دورش زده بودم؟ من که تا الان مطابق با میل اون زندگی کردم، پس چرا هر چی بیشتر پیش میرم بیشتر تو منجلاب زندگیم غرق می شم؟ چرا هر چی بیشتردست و پا می زنم نمی تونم خودمو از توش دربیارم؟ وای! خدا دارم دیوونه می شم، دارم تموم می شم، دارم ذره ذره آب می شم، پس توکجایی؟ مگه نگفتی هرچی ازم بخواین بهتون می دم؟ مگه نگفته بودی خواسته ها ونیازهامون رو به تو بگیم؟ پس چرا من هرچی از تو می خوام برعکسش رو بهم می دی؟ چرا خدا؟ مگه من چی ازت خواسته بودم؟ جزاینکه ... جزاینکه عاشق نشم؟ جز اینکه هیچ وقت طعم عشقو نچشم؟ من ازاین می ترسم ... از این میترسم که عاشق بشم، میترسم که ازش هیچ خیری نبینم. خدایا خودت کمکم کن...."

-چرا نخوابیدی؟

-هیــن!

یه متر پریدم هوا.

-آروم باش، منم. نترس.

-وای! چرا مثل جن می مونی؟ خوب یه اهنی اهونی، آدم تودستشوییم بره یه چیزی میگه، سکتم دادی.

محمد: ببخشید فکر کردم متوجه شدی. نگفتی!

-چیو؟

محمد: چرا نخوابیدی؟

-خودت چرا نخوابیدی؟

محمد: چون ذهنم پیش عشقمه.

چشمام گردشد. خدایا من ازت خواستم کمکم کنی، نه اینکه زجرم بدی.


romangram.com | @romangram_com