#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_258

-چش نیس دماغه! همچین پیشبند بسته، انگار داره چی درست می کنه. بابا یه تخم مرغ بیشترنیست که!

خندید و چیزی نگفت. میزو چیدیم. متینم صدا کردیم، اومد. محمد ماهیتابه رو گذاشت وسط میزو گفت:

-بفرمایین، اینم نیمروی محمد.

خندیدم. رو به من گفت:

-بخور ببین خوشمزه است؟

منتظر نگام کرد. لقمه اول رو خوردم. قیافم و کج و کوله کردم. ولی خدایی خوشمزه بود، بیچاره با دیدن قیافه من بادش خالی شد.

محمد: بدمزه اس؟

-خیلی. این چیه؟

دیگه رو به فنا بود، که گفتم:

-شوخی کردم بابا! خیلیم خوشمزه اس.

لبخندزد و گفت:

-جدا؟

-اهوم.

لبخندزد. یه لقمه داد دست متین و واسه خودشم لقمه گرفت. تو دلم گفتم، خوش به حال اونی که بخواد زن محمد بشه. معلومه خیلی مرد زندگیه. با یادآوریه حرفش، که گفت خیلی دوسش داره، ریختم به هم باز. اصلا کلافه شدم. یهو نمی دونم چرا بدنم داغ شد و کف دستام عرق کرد. عصبی شدم. خدایا! میترسم از به زبون آوردن حرفم، میترسم بگم دارم دلم و می دم، میترسم بگم دارم... دارم عاشق می شم.کلا اشتهام ازبین رفت. به زور سه چهارتا لقمه خوردم.


romangram.com | @romangram_com