#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_257
من و محمد دوتایی خندیدیم.
-متین؟ شام خوردی؟
_نه.
-گشنت نیست؟
یه ذره فکرکرد و بعد گفت:
-چلا.
-منم گشنمه.
محمد: الان یه نیمروی دستپخت محمد میدم بهتون بخورید، حال کنین. وایسین.
رفت تو آشپزخونه، چند لحظه بعد، صدای جلز و ولز تخم مرغ و بوش خونه رو برداشت. از بوش که به نظر بد نمیاد. رفتم تو آشپزخونه، دیدم یه پیشبند بسته، یه قاشقم دستشه، بالا سر ماهیتابه وایستاده. زدم زیر خنده. برگشت، لبخند زد و گفت:
-چیه؟ چرا می خندی؟
همون طورکه می خندیدم، گفتم:
-قیافه رو!
یه نگاه به قیافش کرد و گفت:
-مگه چشه؟
romangram.com | @romangram_com