#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_256

دویید سمتم، دو زانو نشستم رو زمین، پرید توبغلم. محکم بغلش کردم. دلم خیلی براش تنگ شده بود. محمد خندید و گفت:

-دیدی گفتم؟

-سلام.

سرمو با صدای یه خانوم گرفتم بالا.

محمد: سلام خانوم اکبری. خسته نباشین. شما می تونین برین، من هستم.

کیفشو ازرو میز برداشت و با یه با اجازه رفت.

متین: یاسی جون؟ دلم واست تنگ شده بود.

-منم همین طورعزیزم.

متین: چلا اون شب یهو رفتی؟

-اوم... عه... آهان! اون شب یه کاری برام پیش اومد، رفتم.

متین: چه کاری؟

خندم گرفت.

-قبلا بهت گفتم مثل بابات فضولی؟

متین: آره گفتی.


romangram.com | @romangram_com