#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_253

-اوف! چقد اصغر اکبرمی چینی! خو بگو نمیام دیگه، والا.

محمد: حالا چرا ناراحت می شی؟ واسه خودت گفتم... ولی چون دوس داری، باشه می ریم.

لبخند زدم و گفتم:

-راست میگی؟

-اهوم.

-آخ جون! پس زود تر بخور.

خندید. بستنیم روخوردم، اونم خورد. بعد اینکه حساب کرد، با هم رفتیم بیرون. نمی دونم چرا جدیدا یه جوریم. اصلا وقتی پیششم خوبم، نیستم، خوب نیستم، مثل الان که وقتی باهمیم حس خوبی دارم. ینی چمه؟ ینی من... من که... نه امکان نداره!

فکرامو ازسرم پروندم.

محمد: بیا بریم.

شونه به شونه هم دیگه قدم برمی داشتیم. هیچ کدوم مون حرفی نمی زدیم، نه من، نه اون. یادآهنگ عبدالمالکی افتادم که می گفت هوا دونفرست، مثل الان. هم خوبه، هم نسیم میاد، هم نم نم بارون میاد. به فکرم خندیدم.

محمد: یاسمین؟

-ها؟

-میگم یه سوال بپرسم، راستشو می گی؟

-تا چی باشه. حالا بپرس.


romangram.com | @romangram_com