#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_247

چند لحظه نگاش کردم، اونم نگام کرد. این چرا یه جوریه؟ شایدم من یه جوریم.

-لباس!

محمد: لاله آورده برات، تو کولته. من میرم بیرون، تو آماده شو.

رفت بیرون، منم لباسام رو از کوله درآوردم و یکی یکی تنم کردم. سرم یکم درد می کرد. خوبه سرما نخوردم، و گرنه من خیلی بد دردم. آماده که شدم ازاتاق رفتم بیرون.

محمد اومد جلو، سرم گیج رفت و دیوارو گرفتم. خواست دستمو بگیره که گفتم:

-خوبم، خوبم.

محمد: بزار کمکت کنم.

-نه، نمی خواد، خودم میام.

دیگه چیزی نگفتم، آروم دیوارو ول کردم و راه افتادیم. رفتیم بیرون بیمارستان.

-اوف! چه سرده!

محمد: بیا زودتر بریم تا سرما نخوردی.

سرعتمو بردم بالا، جلوترازمن رفت و درماشین رو برام باز کرد. نشستم درو بست و نشست.

محمد: مطمئنی بستنی می خوای؟ هوا سرده با این حالت...

-می خوای دبه دربیاری؟ اصلا قهرم.


romangram.com | @romangram_com