#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_246

-نچ، جونت ارزونی خودت. بستنی می خوام.

خندید. خودمم خندیدم.

محمد: تو دیوونه ای.

خندیدم.

محمد: نوکرتم به مولا.

بلند شد و رفت. یادم باشه به این پرستاره بگم یه وقت براش بگیره، بیچاره حالش خوش نیستا! یه پرستار اومد تو اتاقم، وضعیتم روچک کرد و گفت:

-اوم... می تونی بری، البته با رضایت خودت و گرنه پزشکت اجازشو نمی ده.

-جدا می تونم برم؟

-اهوم می خوای بری؟

-آره.

-صبرکن پس، سرمت تموم شه.

ازاتاق رفت بیرون. حدود یه ربع بعد که سرمم هم تموم شده بود، برگشت. یه پرونده دستش بود، گفت که امضاش کنم، منم امضاش کردم. سرم رو از دستم در آورد. وای لباسمو چیکارکنم حالا؟ همون موقع محمد اومد تو.

-محمد؟

-جانم؟


romangram.com | @romangram_com