#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_245

سرش و آورد بالا، چشمامون به هم بود.

محمد: جانم؟

-بلند شو.

-چرا؟

-دوست ندارم... دوست ندارم هیچ مردی غرورش خرد بشه، دوست ندارم بهم التماس کنی، دوست ندارم غرورت شکسته شه. بلندشو... خواهش می کنم.

بلند شد. نشست لبه تختم، دستمو آروم فشارداد.

محمد: می بخشی؟

-نه.

بیچاره وا رفت. سرش و انداخت پایین، هیچی نمی گفت. لبخند زدم و گفتم:

-شوخی کردم.

سریع سرشو آورد بالا و نگام کرد، یه لبخند پهن زد. چه قیافش قشنگ می شد وقتی می خندید.

محمد: جون من؟یاسمین بخشیدیم؟

-خرج داره.

محمد: چی؟ تو جون بخواه.


romangram.com | @romangram_com