#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_244
محمد: یاسمین تو رو ارواح خاک مادرت نگام کن.
لعنتی، چرا همه نقطه ضعفم و میدونن؟ برگشتم زل زدم توچشماش.
-اسم مادرمو به زبونت نیار.
محمد: غلط کردم.
هه! مسخرست خواستم صورتمو اون طرفی کنم، که دستشو گذاشت روصورتم و نذاشت. با تعجب نگاش کردم.
محمد: تو رو خدا نگاتو ازم دریغ نکن، تو رو خدا.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم. نمی فهمم چرا وقتی باهاش حرف میزنم، چرا حتی وقتی بهم دست میزنه نمی تونم کاری کنم؟!
محمد: یاسمین؟ می دونم کارم اشتباه بود، می دونم نباید قضاوت می کردم، می دونم تو به خاطر من و حرفم، الان به این روزافتادی، ولی ...باورکن الان پشیمونم. به خدا پشیمونم.
نشست رو صندلیه کنارتختم. سرشو برد بین دستاش. سرش پایین بود.
محمد: به جون متین، وقتی با اون حال ازخونه رفتی، داشتم دیوونه می شدم. به خدا اون حرفتو خیلی اتفاقی شنیدم. خب، فکرنمی کردم اینطورآدمی باشی. بعدش که فهمیدم موضوع ازچه قراره، خدا شاهده می خواستم سرمو بکوبم به دیوار، اصلا به خودم گفتم چه حقی داشتم که اون طوری باهات حرف بزنم، یا حتی... حتی بزنم توگوشت. بخدا داشتم دیوونه می شدم. وقتی امروز اون شکلی جلو خوابگاه دیدمت، فقط به خودم لعنت می فرستادم. وقتی دیدم اینطوری درمورد خودت حرف میزدی، می خواستم بزنم توگوش خودم. به خدا وقتی تو بغلم بی هوش شدی قلبم درد گرفت.
باورم نمی شد محمد این طوری بخواد باهام حرف بزنه، یا اینقدر عذاب وجدان داشته باشه. سرش روآورد بالا و زل زد توچشمم. بلند شد اومد جلوم، دستمو گرفت تو دستش. جا خوردم ازحرکتش، زانو زد جلو تختم، سرشو انداخت پایین و گفت:
-غلط کردم... غلط کردم یاسمین... ببخش منو.
نمی دونم چرا کلافه بودم، شاید واسه این بود که چیزی رو که اصلا دوست ندارم و جلوی چشمام دارم می بینم. شاید واسه اینه که دوست ندارم یه مرد غرورش رو بشکنه و جلوم زانو بزنه. شاید واسه اینه که دوست ندارم هیچ مردی بهم التماس کنه.
-محمد؟
romangram.com | @romangram_com