#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_243

آروم چشمامو باز کردم. هنوزم تو بیمارستان بودم. هیشکی تو اتاق نبود. از پنجره ماه رو دیدم و فهمیدم شب شده. دراتاق بازشد، یه پرستاره اومد تو.

پرستار: به هوش اومدی عزیزم.

پ ن پ، چشمامو باز کردم سوپرایز شی بعد دوباره چشمامو ببندم بی هوش شم!

پرستار: حالت خوبه؟

-می خوام برم.

پرستار: اصلا حرفشم نزن، نکنه بعدازظهرو یادت رفته؟ اصلا حالت خوب نیست فعلا هستی اینجا.

-ولی...

پرستار: ولی نداره، به فکرخودت نیستی، به فکراون بنده خدایی که از بعد از ظهرتا الان نشسته پشت درتا تو به هوش بیای باش.

یه آمپول زد توسرم و رفت بیرون. گفت کسی بیرونه و منتظربهوش اومدن منه؟

دراتاق با شدت باز شد. برگشتم، محمد بود. با دیدن من لبخند زد و در و بست و اومد جلو، ولی من اخم کردم و رومو برگردوندم. هه! پس اینو می گفته. چه دلیلی داشته که بخواد نگرانم شه؟ حتما عذاب وجدان حرفی که بهم زده رو داره.

محمد: یاسمین؟ خوبی؟

چیزی نگفتم.

محمد: تو رو خدا روتو ازم نگیر.

بازم چیزی نگفتم.


romangram.com | @romangram_com