#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_242
لاله: چرا این جوری می کنی باخودت؟ چرا آخه اینقدر خودتو اذیت می کنی؟ تو که این جوری نبودی. چی شده یاسمین؟
-آره نبودم، ولی فقط تظاهر به خوب بودن می کردم. ازخودم بدم میاد، ازخودم متنفرم ، واسه چی آوردینم بیمارستان؟ چرا نذاشتین بمیرم؟ چرا نذاشتین جون بدم؟ چرا نذاشتین راحت شم؟
اشکام جاری شدن. لاله های پرپرم بغض کرده بودن. نگرانی رو تو چشم همشون می شد خوند. بلند شدم و نشستم رو تخت. خواستم سرمم رو دربیارم که یکی دستش رو گذاشت رودستم و نزاشت اینکاروکنم. سرمو چرخوندم، محمد بود.
-به من دست نزن.
محمد: یاسمین تو حالت اصلا خوب نیست، باید استراحت کنی.
-هه استراحت؟! من که می خواستم شماها نذاشتین.
سرم رو با شدت ازدستم کشیدم بیرون. خون ازدستم میومد. سوزش اذیتم می کرد.
لاله: یاسمین؟ چیکار داری می کنی؟
ازتخت اومدم پایین. محمد اومد جلوم، بازومو گرفت و گفت:
-دیوونه شدی؟ توحالت خوب نیست.
دوباره سرم داد زد. هلش دادم، ولی زورم اونقدری هم نبود که حتی یه قدم بره عقب. سرم گیج رفت، داشت می ترکید. بازوهام هنوز تو دستای محمد بود. سرم داشت منفجرمی شد چشمام داشت ازکاسش می زد بیرون، بادستام سرم و چسبیدم و رو زمین زانو زدم. صداها برام مبهم بود.
-یاسمین؟ یاسمین؟ دکتر؟ پرستار؟
داشتن داد می زدن، ولی من هیچی نمی فهمیدم. همون طورکه بین دستای محمد بودم بیهوش شدم.
********
romangram.com | @romangram_com