#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_241
-هه!
خسرو: تا الان کجا بودی؟
-نترسین بلاملاسرم نیومده.
خسرو: چی میگی دیوونه؟ ما مردیم ازنگرانی. ببین چقدر خیسی. خوب مریض می شی دیوونه.
-مریض؟! خوب بشم؟ اصلا ازقصد تو خیابونا ول می چرخیدم، که مریض شم، که بمیرم، که همتون ازدستم راحت شید.
خواستم ازکنارشون رد شم، که محمد گفت:
-صبرکن. باید بریم دکتر. مریض می شی. همه جات خیسه.
برگشتم نگاش کردم. یه پوزخند زدم و سرمو تکون دادم. بعدم بدون اینکه توجهی بهشون کنم، رفتم. در برابر نگاه بهت زده خیلیا فقط پوزخند می زدم. اصلا برام مهم نبود، رفتم تواتاق و درو بستم. رفتم تو حموم، با همون لباسای خیس رفتم زیردوش آب یخ. دیگه هیچی برام مهم نبود. ازیخی آب، موهای تنم سیخ شده بود. بدنم می لرزید، ولی من هیچ کاری نمی کردم. چشمامو بسته بودم وخودمو سپردم دست خدا. هرچه بادا باد. لرزش بدنم شدت پیدا کرد، خیلی زیاد. دندونام می خورد به هم، ولی بازم ازرو نرفتم. با صدای داد لاله، به خودم اومدم. چشمامو باز کردم. وایساده بود جلو درحموم، اومد جلو، دوش روبست و بازوهامو گرفت، ولی دیگه دیر بود بدنم کم کم سست وسست تر شد و تو بغل لاله بی هوش شدم.
*******
گرمم بود، داشتم میسوختم. عرق رو تو همه جای بدنم حس می کردم. آروم چشمامو باز کردم. توبیمارستان بودم.
-عه! به هوش اومد.
لاله های پرپر به اتفاق سپهر و محمد تو اتاق بودن. تا دیدن به هوش اومدم، اومدن جلوی تخت.
خسرو: حالت خوبه یاسی؟
-آره . بهترازهمیشه نگام کن.
romangram.com | @romangram_com