#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_240
چه پررو! اومده هرچی ازدهنش دراومده به من گفته، حالام میگه منو ببخش. با یادآوری اون شب، با یادآوریه اون تهمتا، با یادآوریه اون سیلی، اشکم دراومد.برگشتم و بهش زل زدم.
-چی میخوای ازم؟ میخوای ببخشمت؟ آره؟ یادت رفته... یادت رفته چه جوری تو چشمام زل زدی بهم تهمت زدی ؟... ولی من هیچ وقت یادم نمی ره، نه اون حرفات نه اون سیلیت، نه اینکه به خاطر تو مجبورشدم یه شب توپارک بخوابم. با هزار فکر و خیال اینکه آیا صبح زندم، آیا بلایی سرم نمیاد؟ آیا گرگای بی معرفت و نامردی مثل تو شبونه باهام بد تا نمی کنن؟
اشکام شدت پیداکرده بود. صدام می لرزید، خودمم می لرزیدم. حتی قلبمم می لرزید. چشمای اون هرلحظه باشنیدن حرفای من، متعجب و گرفته می شد.
-حالا اومدی میگی ببخشمت؟ منی که تا الان نذاشته بودم هیشکی جز تو بهم دست بزنه، منی که تا الان آسه رفتم و آسه اومدم که گیر نامردایی مثل تونیوفتم، ولی حالا چی شده؟ شدم عروسک خیمه شب بازیه بعضیا، که هرکاری دارن، باهام می کنن. همه حرفایی که تو دلشون سنگینی می کنه رو بهش میزنن. هرحرفی که دلشون بخواد، فرقی نداره چی باشه، فقط میگن، ولی حیف که یه ذره به فکر اون بد بختی که دارن اینا رو بهش می گن نیستن، یه ذره!
اشکامو پاک کردم، با دو از کوچه زدم بیرون. می رفتم، ولی نمیدونستم کجا، فقط می رفتم. شاید چهل دقیقه فقط دوییدم، تا این که رضایت دادم وایسم. نشستم کنار جدول. هوا ابری بود، دل منم ابری. دوست داشتم یه دل سیر واسه خودم گریه کنم، اونقدر که بمیرم، اونقدر که دیگه زنده نباشم، ولی چرا هرچی گریه میکنم خالی نمی شم؟ چرا خشک نمی شم؟ چرا تموم نمی شم؟مگه یه آدم چقدر می تونه اشک بریزه وغصه بخوره وگریه کنه؟ مگه چقد تحمل داره؟
-خانوم؟... خانوم؟ حالت خوبه؟
سرمو گرفتم بالا، یه خانوم چادری زل زده بود بهم.
-نه... خوب نیستم.
خانومه: می خوای بریم بیمارستان؟
-هه! نه خانوم، کار من ازدکتر و دوا گذشته.
بلند شدم، بدون اینکه به زنه نگاهی بندازم، ازکنارش رد شدم. بارون گرفته بود. رفتم سمت خوابگاه. دوساعتی می شد که داشتم راه می رفتم. شدت بارون بیشتر شده بود. .هرکیو می دیدم با سرعت می رفت که خیس نشه، ولی آب ازهمه جای من می چکید. مردم با تعجب نگام می کردن، ولی من عین خیالمم نبود. حتی سردمم نبود. همه جام خیس بود، لباسام روم سنگینی می کردن. آب از همه جام می ریخت. پیچیدم تو کوچه خوابگاه. جلوی خوابگاه، لاله های پرپر رو دیدیم که با سپهرو محمد ،زیر چتر وایسادن و دارن حرف میزنن. بهشون نگاه نکردم، هنوزمنو ندیده بودن، صدای لاله روشنیدم.
لاله: یاسمین؟
بازهم نگاشون نکردم. داشتم می رفتم سمت خوابگاه، که همشون اومدن جلوم وایسادن. . ازتعجب چشماشون بازمونده بود.
لاله: یاسمین... تو... تو چرا اینجوری شدی؟
romangram.com | @romangram_com