#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_238

خسرو: بگو یاسی.

بازم جواب ندادم.

خسرو: بگو یاسی.

بازم سکوت کردم.

خسرو: یاسی...

دیگه قاطی کردم، داد زدم و گفتم:

-اه! ولم کن دیگه خسرو! گیر دادیا.

بلند شدم کولمو برداشتم و با سرعت ازکلاس زدم بیرون. اعصابم آسفالت شده بود. نشستم رو یکی ازنیمکت های پارک. سرمو گرفتم بین دوتا دستام. سرم درد می کرد، اعصابم خرد بود. یاد اون شب میوفتم اصلا قاطی می کنم.

-یاسمین؟

چی؟این ...اینکه صدای...

سرم رو گرفتم بالا. خود نامردش بود، که وایساده بود بالا سرم داشت، نگام می کرد. اخمام شدید رفت تو هم. بلند شدم، با قدمای بلند رفتم سمت خروجیه پارک.

محمد: صبرکن یاسمین. باید باهات حرف بزنم... یاسمین؟

سرعتمو بردم بالا. می شه گفت داشتم می دویدم. اونم هی صدام میزد. ازپارک اومد بیرون. تند می دویدم، اصلا دوست نداشتم ببینمش، یا باهاش حرف بزنم، اصلا اومده چیکار؟ اصلا ازکجا پیدام کرده؟ پیچیدم تو یه کوچه. داشتم می رفتم جا هایی که اصلا نرفته بودم. ازشانس بد من، خوردم به بن بست. سریع برگشتم و خواستم ازکوچه بن بست برم بیرون که بدبختانه اومد توکوچه. روبه روم وایساد، چند تا قدم باهام فاصله داشت . خیلی زود نگامو ازش گرفتم، خواستم ازکنارش رد شم، که اومد جلوم. خواستم ازاون طرفش برم که بازم اومد جلوم. نفسمو پرصدا دادم بیرون.

-برو عقب.


romangram.com | @romangram_com