#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_237

محمد: پس من میرم سراغ درس.

شروع کرد به درس دادن، منم اصلا نه نگاش کردم، نه به حرفاش گوش می دادم. مطمئنم متوجه سردیه رفتارم شده، یه ربع، بیست دقیقه ای درس داد، بعدم گفت:

-اوم... بچه ها؟ من امروز زیاد رو فرم نیستم. تمرکزم ندارم که درس بدم. می تونید راحت باشید.

صدای دست و سوت بچه ها بلند شد. بازهم سرمو بلند نکردم که حتی به بچه ها نگاه کنم . یه کاغذ جلوم بود که فقط خط خطیش می کردم، تو ذهنم داشتم اونو له میکردم، نامرد عوضی.

سپهر: می گم محمد؟ چه خبره اینجا؟ نه شما روفرمین، نه یاسمین خانوم که ماشاا... ازدیروزتاحالا اصلا حرفی نمی زنن.

آروم درگوش لاله گفتم:

-جلو اینو بگیرا! میزنم آسفالتش میکنما!

لاله: اوف حالا انگارچیشده؟!

خسرو: خدایی یاسمین تو چت شده؟

-خسرو حرف نزن، حال و حوصلتو ندارما.

خسرو: نچ، بگو. ولت نمی کنم تا نگی.

-به توربطی نداره، حرفم نزن.

خسرو: بازم نچ، بگو.

جواب ندادم.


romangram.com | @romangram_com