#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_236

خسرو: معلوم نیست ازدیشب تا حالا چشه! بلند شو ببینم. مگه شهرهرته؟

-اه! ولم کنین. اصلا دوس ندارم به شما ها چه؟!

لاله: هه! می گم به ما چه. بلند شو گمشو ببینم! واسه من کلاس میزاره!

خسرو: یا همین الان بلند می شی، یا بایه لیوان آب میام سراغت.

-الهی خدا لهتون کنه، دل و روده اتون از تو نافتون بزنه بیرون، بهتون بخندم.

به ناچاربلند شدم وآماده شدم. اصلا نمی خواستم برم دانشگاه، چون با اون محمد نامرد کلاس دارم. بعد اینکه صبحونه مون روخوردیم، مثل هرروز با آژانس رفتیم دانشگاه. وارد کلاس شدم. هنوزنیومده بود، حتی سلامم نکردم.

یکی ازپسرا گفت

-چی شده یاسمین خانوم؟ ازدیروز تا حالا یه جورین؟

-به شما ربطی داره؟

پسره: او... مثل اینکه کلا امروزم رو فرم نیستین. من ترجیح میدم سکوت کنم.

- کار خوبی میکنی.

نشستیم، هیشکی حرف نمیزد. محمد اومد، همه سلام کردن جزمن، حتی سرمم بلند نکردم که نگاش کنم. کلاس ساکت بود، اونم حرف نمی زد. چه مرگشه، خدا داند.

محمد: خب، بچه ها امروز قراره پروژه که نداشتیم؟!

چند تا از بچه ها گفتن نه.


romangram.com | @romangram_com