#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_235
-چرا.
یه پوف کشید و هیچی نگفت. درطول کلاس کلا ساکت بودم. طوری که بچه ها تعجب کرده بودن و هی برمیگشتن نگام می کردن. این لاله در به درم ولم نمیکنه، هی سیخونک میزنه به پهلوم.
امانی: خسته نباشید.
زودتر از همه بلند شدم. زودتر از استاد و بچه های دیگه رفتم بیرون، که تعجب بچه ها چند برابر شد. لاله های پرپر درحالی که نفس نفس میزدن اومدن جلوم.
خسرو: چته؟
-بروحال ندارم.
لاله: دیشب که خوب...
-ازدیشب حرف نزنا! الانم خستم میخوام برم خوابگاه بخوابم. مزاحمم نشین. خدافظ.
فکشون افتاده بود رو زمین که چرا من الان اینجوری شدم؟!
با آژانس خودمو رسوندم خوابگاه. حتی حوصله سلام کردنم نداشتم. به اتاق که رسیدم، خیلی زود لباسام رو عوض کردم وخوابیدم.
*******
-من نمیام، شما برید.
لاله: چی چیو نمی یام؟ مگه الکیه که نیای؟
-گفتم که نمی یام.
romangram.com | @romangram_com