#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_234
دوییدم سمت در. چادر نماز از سرم افتاد. این بار اشکام به شدت میومدن پایین. کولم رو ازمبل برداشتم، بدون اینکه حتی سر بچرخونم متین رو ببینم، ازخونه زدم بیرون. تو خیابونا می دوییدم. هوا تاریک بود، سرد بود. داشت نم نم بارون میومد. چه طور دلش اومد به من اون حرف و بزنه؟ چه طور اینقدر راحت قضاوت کرد؟ چه طورتونست بازم بزنتم؟ وای خدا! چرا هرچی خوب تا می کنم بد می بینم؟ چرا تا حس میکنم طرفم خوبه، بد می شه؟ چرا خدا؟ چرا؟
اشکام به شدت میومدن. نمی دونستم باید چیکارکنم و کجا برم این وقت شب. مطمئننا خوابگاهم نمی تونم برم. وای گوشیمو جا گذاشتم که! راه افتادم سمت پارک نزدیکیه خوابگاه. رفتم تو دستشوییش. هیشکی نبود. کلا مگسم پرنمی زد. خودم بودم وخودم. یه دل سیر گریه کردم. یکم که خالی شدم رفتم بیرون. هنوز بارون میومد. خدایا چیکارکنم؟ کجا بخوابم؟ میترسم اینجا بمونم و یکی بیاد بدبختم کنه. خودمو سپردم دست خدا و رفتم زیر یه الاچیق درازکشیدم. مثل همیشه چشم دوختم به ستاره همیشگیم. تودلم داشتم حرفای دلم روبهش میزدم.
-دیدی مامان خانوم؟ دیدی به دخترت چه جوری تهمت زدن؟ دیدی شبونه چی کارم کردن؟ بیخیالش، اصلا انقد ازبدی های روزگاربهت گفتم که خودمم خسته شدم. بیخیالش، خودش که فهمید، شرمنده شد، یاد می گیره دیگه بی جهت به دختر مردم تهمت نزنه.
*******
-خانوم؟ خانوم؟
آروم چشمامو باز کردم. نورخورشید زد تو چشمم. رومو کردم اون طرف و بلند شدم.
-حالتون خوبه؟ چرا اینجا خوابیدین؟
وای دانشگاهم!
-آقا ساعت چنده؟
مرده: هشت ونیم.
-وای دیرم شد.
سریع کولم رو برداشتم و دوییدم سمت دانشگاه. خدا رو شکر نزدیک دانشگاهم.
اه! دیشب اونقد تند اومدم که چادرمم جا گذاشتم. دوییدم سمت کلاس. مطمئنا امانی اومده. تو دلم گفتم امانی به روی زمین نمانی! ولی اونقد ناراحت بودم بابت دیشب که حتی لبخندم نزدم. بدون اینکه در بزنم رفتم تو. همه ساکت داشتن نگام می کردن، به آرومی سلام دادم و رفتم کنار لاله و خسرو نشستم.
امانی: خانم کریمی به نظرتون دیرنکردین؟
romangram.com | @romangram_com