#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_233

-تو فکر کن خوب نیستم. که چی؟

با شیطنت گفت:

-چته کلک؟ نکنه موندی تو خیابون بلا ملا سرت اومده؟

یکم صدامو شل کردم و گفتم:

-آره. با خسرو ریختیم رو هم، رفتیم خونه خالی. الان حامله ام.

بلند خندید، خواستم بخندم که یهو در با صدای وحشتناکی خورد به دیوار و بازشد. ترسیدم و یه متر پریدم. گوشیم افتاد و باطریش در اومد. برگشتم دیدم محمد داره با اخم وعصبانیتی که تاحالا ازش ندیدم، نگام می کنه. اومد جلو رو به روم وایساد.

-وا! چیه؟

یهو بی هوا زد تو گوشم. کلا غافلگیر شدم. گوشم سوت می کشید و یه ور صورتم سر و بی حس شده بود. مزه خون رو تو دهنم حس کردم. برگشتم نگاش کردم. چه طورجرئت کرده بود باز منو بزنه؟ !ین چک دوم بود.

محمد: اصلا فکر نمی کردم یه همچین آدمی باشی ...که با یه خاک برسر بریزی روهم وبرین خونه خالی، که حامله ای؟ آره؟

داد زد و گفت:

-آره؟

آروم یه قطره اشک ازچشمام اومد.

محمد: هه! من چه ساده لوح بودم، که فکر می کردم آدم خوبی هستی و از اون دخترا نیستی . چه طور جرئت می کنی روبه خدا وایسی درحالی که یه حروم زاده تو شیکمته؟ همین الان ازخونه من برو بیرون... همین الان!

-فقط امیدوارم این بار دیگه پشیمون نشی.


romangram.com | @romangram_com